ارتینارتین، تا این لحظه: 10 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

پرسه های مادرانه

روزهای سخت ...

  پسر عزیزم شما از 15 روزگی دل درد و دل پیچه شدیدی همراه با نفخ پیدا کردی که دکترا بهش میگن کولیک نوزادی. روزی چندساعت صبح و سر شب گریه میکردی گریه هایی که با هیچی اروم نمیشی عزیزم ... روزهای اول منم پا به پای تو گریه میکردم گاهی که تنها بودیم وقتی تورو بغل میکردم و نمیتونستم تورو اروم کنم به این فکر میکردم من اصلا مادر خوبی نیستم و نباید باعث عذاب تو میشدم ... سعی میکنم تو غذاهام خیلی مراعات کنم تا شما کمتر اذیت شی بابایی شما رو پیش چندتا دکتر برد ولی همشون میگفتن که طبیعیه و باید دوره اش رد بشه ... خیلی اذیت میشیم هم من هم بابایی و اگه کمک های بابایی و مامان جون نباشه من کم میارم مخصوصا که میبینم توو پسر گلم خیلی درد میکشی...
26 ارديبهشت 1395

40 روزگی قند عسلم :)

عزیزدلم چهل روز سخت و شیرین کنار تو سپری شد . چهل روزی که من تموما خودم رو وقف تو کردم و هر لحظه از شبانه روز با تو نفس کشیدم و زندگی کردم ... من و بابایی برای اولین بار با کمک هم شما رو حمام کردیم ... خیلی سخت بود خداییش همش به بابایی میگفتم مواظب باشه شما از دستش سر نخوری و اب توش گوشت نره ... قربونت برم چقدر عزیز و دوست داشتنی هستی ...   مامان جون هم بیرون منتظر بود شما رو گرفت لباس تنت کرد و شما تخت خوابیدی ...   پسرم امیدوارم 120  سالگیت رو ببینم فدات شم :)
26 ارديبهشت 1395

خاطره زایمان ...

همه چیز از پیدا شدن همون خط دوم قرمز توی یکی از تابستونی ترین روزای خدا شروع شد ... من مادر شده بودم دقیقا با اولین اقدام در اولین ماه اقدام ... ازمایش دادم و وقتی منشیازمایشگاه گفت مبارکه از شدت هیجان و استرس برای چند لحظه تو شوک بودم هم خندیدم هم اشک ریختم ... جواب ازمایش رو که گرفتم با یه پستونک کادو پیچ شده شی تقدیم همسر کردم و اینجوری اونم فهمید بابا شده ... همه چی خیلی عالی پیش میرفت من نه ویار داشتم نه لکه بینی نه هیچ مشکل دیگه یی از طرف همسرمم حمایت میشدم خلاصه وقتی فهمیدیم بچه پسره شوهرم انگار دنیا رو بهش داده بودن دیگه خوشحال تر از قبل به امید دیدن پسرش روزا رو شب میکرد ... تو ماه 7 بودم که خبر فوت ناگهانی مادر...
6 ارديبهشت 1395

16 روزگی ارتین مامان :)

الان دقیقا 16 روزه که زندگی ِ ما سرشار از اعجاز افرینش یک فرشته کوچولو شده ... روزهایی پر از بی خوابی ... استرس ... عشق ... مهر مادری ... وااااای خدای من هیچ وقت فکر نمیکردم یه موجود 50 سانتی بتونه تموم دنیای من شه ... روزی هزار بار از خودم میپرسم ایا این منم که اینقدر بی محابا و بدون مرز عاشقانه این پسر کوچولو رو دوست دارم ؟؟؟ عزیزدلم قربون دستای کوچیک و ظریفت بشم برای من لذت بخش ترین لحظه ی مادری لحظه هایی که تورو از وجود خودم سیراب میکنم و تو ملچ و مولوج شیر میخوری ... عسل مامانش پسر مامانش جیگر مامانش       ...
1 ارديبهشت 1395
1